در جریان بمباران یكی از شهرها در زمان جنگ،یكبار،صدای انفجار وتوده ی عظیم گرد و خاك ،سیل جمعیت را به سوی خرابه ای،روانه كرد، ساعتی بعد، فریاد یكی از امدادگرها، بقیه ی نیروها را به طرف خود كشید.دست بیرون افتاده ی دختری جوان با النگوهای طلایی، نشان از حیات یك انسان در زیر آوار می داد...

همه ی امداد گرها مشغول به كار شدند ودانه دانه، آجرها وسنگ ها را پس می زدند وبالاخره پیكر خون آلود این دختر را در حالی كه بیهوش بود و12-13 سال بیشتر

نداشت، پیدا كردند...در میانه ی راه انتقال به بیمارستان،دختر به هوش آمد وبا دیدن برخی از امدادگران وخدمه ی امدادی با ناله، چند مرتبه گفت:چادرم...چادرم...

نمی دانستم چه كنم، در میان آن غوغا وآتش، چیزی نبود كه بر سرش بكشم تا آرام بگیرد....چند دقیقه بعد، مجددآ از حال رفت.

 

 

قصد داشتم بگویم كه این دختر 12-13 ساله در آن وضعیت نخواست از حجاب وچادرش جدا باشد اما بعضی از دختران به سادگی......